تبليغاتX
هیس!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 16:59 توسط زیبا |

کاش همیشه ساکت باشیم

همیشه هیسسس

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 21:8 توسط زیبا |

 

سلام دفتر یادداشت خوبم- اتاق سفیدم :)

چند تا گرایش متفاوت اومده تو زندگیم

یعنی بوده اما قوی شده دوباره

باید نقاشی بکشم تا درونم رو ببینم

یه سری تصمیم

یه سری کار

یه راههای تازه توی جنبه های مختلف زندگیم

من در آستانه ی ورود به یه مرحله جدیدم

اما شاید بعضی کارهای مرحله قبل هنوز تموم نشده...

نگرانم بخاطر قولی که دادم و با دقت عملیش نمی کنم

یه ریزه نگرانم واسه کشیده شدن بین مایا و نیروانا

نگرانیم بیخودیه چون مسلمه که کنترل شیرین کار خودش رو میکنه و اونی که باید بشه میشه

به که چقدر این موزیک لذت بخشه: Empyrium- where at night the wood grouse plays

:)

 ههههههههههههههههه

یه نفس عمیییییییق شبیه آه

واسه خالی شدنه یا واسه پر شدن؟

هر دو  :)

خالی شدن از گذشته و پر شدن از اکنون

:دی

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 19:31 توسط زیبا |

:))

اینکه خودت تو تله ای بیفتی که به دیگران هشدار می دادی توش نیفتن...

این دیگه خیلی مسخره و دردناکه!

:((

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 2:35 توسط زیبا |

من لعنتی چرا اینقدر جدی میگیرم

من لعنتی

لعنتی

بازم غرق شدم تو احساسات

بیرون اومدن و خشک شدن اینجوری خیلی سخته

 

لعنتیییییییییییییییییییییی

هیسسسسسسسسس

حماقت هم اندازه داره

 

هیسسسسسسسسس

 

:((

سلول خاکستریا که اکثرا نمیفهمن

بزار سلول قرمزا بفهمن

بزار همه سلولها بی خیال بشن

 

دیگه بسه

لابد شوخی بوده و تو دوباره جدی گرفتی

لابد بچه شدی و جدی گرفتی

لابد حماقت کردی... در اوج آگاهی کاملا عمدی دست به حماقت زدی

 

دوباره غرق شدم و نمیفهمم چی دارم میگم و فکر میکنم

موجهای احساسات از اینور به اونور میکوبن منو

به صخره ها میخورم و تیکه چوبهای کهنه بازم بیشتر میشکنه

 

شکستن بسمه

من که طاقت شکستن ندارم غلط میکنم شروع میکنم

من دیگه شروع نمی کنم

هیچ وقت

دیگه بسههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

دیگه هیچ وقت شروع نمی کنم

هر بار خواستم

باید همون لحظه خودمو محکم بکوبم به یه دیوار تا یادم بیاد شکستن چیه

هر وقت شکستن یادم بیاد دیگه غلط میکنم شروع کنم

دیگه نمیخوام

لعنتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

لعنتییییییییییی

ب غ ض

 

هیسسسسسسسسسسسسس

غرق یعنی این

هیسسسسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 2:29 توسط زیبا |

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 1:26 توسط زیبا |

هیس!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:2 توسط زیبا |

آره یا نه

آره یا نه

آره یا نه

؟

!

بچه شدم

نیفتم تو جوب!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 2:46 توسط زیبا |

آتیش و پنبه

!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 1:29 توسط زیبا |

دل

عین یه پارچه ی چروکیده ی نمدار که پر از گرد و غبار شده

باهاش فکر و احساسمو تمیز میکنم

آدمای اطرافمو

زندگی رو

معلومه که کثیف میشه

بازم احتیاج به شستشو داره

عشق پاک کننده ی خوبیه

هم تمیز میکنه- هم لکه ها رو میبره- هم ضدعفونی میکنه

ولی خوب باید جنس عشقش خوب باشه

وگرنه فایده نداره- فقط بو میگیره اما لکه هاش پاک نمیشه

ذره ذره می شورمش- هر روز یه تیکه شو

هر روز هم ممکنه یه کم کثیف بشه

یه کار دائمیه

با این حال من برنده ام

چون عشق تو دستای منه- راهشو میدونم

چون تو اقیانوس عشق منی

تو بهم یاد دادی که چطور پاک بشم

مرسی

:)

نگران نباش دل کوچولوی کثیف چروکیده

صد بار هم که کثیف بشی... بازم میشورمت!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 1:15 توسط زیبا |

noor

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد

ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی است

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

 ***

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه ها کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد

آهنگ البا (سحر) از آلبوم آلبا گروه نور (کریستف رضاعی)

یکی از بهترین آهنگهایی که توی عمرم شنیدم

تلفیق آواز ایرانی و موسیقی آوازی کاتولیکی قرون وسطا

هوای جذابی داره... فضایی که دل رو پرواز میده و اشک رو جاری میکنه درحالیکه لبخند وصل قلبی روی صورتت نشسته

تجربه اش کنید :)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 19:50 توسط زیبا |

من

نه اون دختر کوچولوی ساده ام که شدیدا هیجانزده شده و بی تابه

نه اون زن میانسال با تجربه که میخواد راهنمایی کنه و نگرانه از تصمیم ها

نه اون آدم تشنه که ممکنه با بی فکری خودشو بندازه تو دریا

نه اون آدم حسابگر که دائم دلیل و مدرک میخواد و منفی میبینه

نه اون که احساس گناه میکنه بخاطر چیزهایی که هنوز مشخص نیست

نه اون پیشگویی که ادعا میکنه آینده ی هر تصمیم رو میدونه

نه اون راهبی که میخواد به زور به چیزایی که فکر میکنه مهم تر هستن بپردازه

نه اون یکی که ترجیح میده گذشته ها برگردن و میخواد الانش رو فدای احتمال بازگشت گذشته کنه!

نه اون دیوونه که دلش میخواد به هیچی فکر نکنه و فقط با حس های آنی خودش لحظه ها رو بگذرونه و لذت ببره و دیوونگی رو به اوج برسونه

 

همه ی اینها (و حتی اونایی که الان یادم نمیاد) بخشهایی از من هستن. هر کدوم فقط یه بخش کوچیک هستن. توی هر لحظه شاید یکی از این آدمها درونم پر رنگ تر باشن. اما این دلیل نمیشه که دیگران (یا حتی خودم)- خودمو با این شخصیتها اشتباه بگیرن.

من اینها نیستم و اینها من نیستن

من ورای اینها هستم

من با اون بی رنگ و بی شکل که راهنماییم میکنه یکی هستم. پس بهتره به جای اینکه خودمو تو شلوغی اینها گم کنم فقط ببینمشون و به یاد داشته باشم که اون بی رنگ برتر اوضاع رو در کنترل شیرین خودش داره.

شیرین باش زیبا

زیبا باش زیبا

:)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 19:40 توسط زیبا |

 

وقتی قلبت تندتر از همیشه میزنه دیگه مشکل و تفاوتی رو حس نمیکنی!

شاید چون خون سریعتر اکسیژن رو میرسونه سلولهای مغزت قاطی میکنن!

:))

هیجان خوبه اما ایمن نیست!

و همینطور مسئله ی تشنگی مطرحه {همون که وقتی تشنه ای امکان اینکه سراب فریبت بده بیشتره!}

با این اوصاف... چی؟

هیس...

به زندگی اعتماد کن و منتظر هدایت عشق الهی بمون :)

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 19:23 توسط زیبا |

فایده نداره دیگه از دست رفتم

جارو خاک انداز بیارین منو جمع کنید از کف زمین

کارم تمومه

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 1:11 توسط زیبا |

دارم دوباره تو تله ی خودم می افتم

تله ی ناخواسته ای که خودم سر راه خودم میزارم

چرا از خودم سو استفاده میکنم؟!

چرا نمیزارم راحت باشم؟!

چرا وسوسه میشم راه هایی رو شروع کنم که شاید هیچ نتیجه ای نداشته باشه!!!

 

مسئله اینه که چرا میترسم از...

نه مسئله اینه که نباید بزارم ذهنم بازیم بده

تا وقتی که ذهنم نبود راحت بودم

حالا دوباره با یه اشاره ی کمرنگ بیدار شده و داره خفه ام میکنه- دائم داره حرف میزنه و احتمالات رو بررسی میکنه

ای بابا بسه دیگه...

 

باید گم شم- ناپدید شم- دور شم-

میشه فراموشی رو تمرین کرد

خیلی ها خیلی زود منو فراموش کردن و منم خیلی زود خیلی ها رو فراموش کردم. پس میشه بازم بازی فراموشی رو پیش کشید

:(

ذهن لعنتی چرا کثیفش کردی

من مال اینجا نیستم. مال این دنیای کثیف ذهن. نمیخوام اینجا باشم. میخوام برگردم خونه. اونجا که همیشه همه چیز تمیزه. هیچ محدودیتی نیست. میتونم مثل یه دیوونه لذت ببرم. بدون ذهن لذت ببرم.

لعنت به ذهن

میخوام دیوونه باشم. اما اینجا فقط میتونم فراموشکار باشم!!!

این دردناکه

دنیای محدود

وات ا پیتی  :(

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 0:9 توسط زیبا |

مثل یه دختر کوچولویی :)

میاد سراغت میبره و می گردونت- برات بستنی میخره و بادکنک- اسمارتیز و عروسک

میبرت پارک تا سرسره بازی کنی و چرخ و فلک سوار شی

حسابی بهت خوش میگذره

نمیفهمی

دفه ی بعد که میاد دنبالت تو به خیال اون خوش گذرونی های سابق باهاش میری

اما اینبار میبرت یه گردش توی کوه- سربالایی های سخت- پرتگاه های خطرناک- مسیر تاریک و وحشتناک- پر از ترس و نگرانی

شاید حتی گرسنگی بکشی- زخمی بشی...

دفه ی بعد باز معلوم نیست کجا مسیرت هست

ممکنه شهر بازی باشه

یا ممکنه قبرستون باشه

شاید یه دشت پر از گل و پروانه باشه

شایدم یه کشتارگاه رو بخواد نشونت بده

 

بهتر نیست که اصلا باهاش هیچ جا نری؟!

 

نه- گریزی نیست

 

اینجا همیشه بازیچه ی ذهن هستیم ما

مثل اون دختر بچه ی ساده که هر بار باید یه چیزی رو تجربه کنه-

 

اگه نمیشه نرفت... پس بزار زیاد جدی نگیریمش-

فیلمهایی که نشونمون میده فقط فیلمه- جاهایی که میبرمون فقط توهمه- شبیه حقیقته اما حقیقت نیست-

چه بستنی بده دستت چه چاقو

فقط باید خودتو فراموش نکنی

مهم تویی که حقیقتی و اون چیزی که درونت تجربه میکنی

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 23:52 توسط زیبا |

نه رفیق

اینا واسه ما نون و آب نمیشه

باید بیخیال شیم

باید فکر نون باشیم که هندونه آبه

!!!

هیس

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 3:38 توسط زیبا |