تبليغاتX
هیس!

 

گاهی قهرم

با خودم و همه

با نزدیک هام

دورها هم اصلا مهم نیستن اینجور موقع ها

گاهی قهر میشم

انگار یه سیم ارتباطی بین من و دنیا هست که قطع میشه

میفتم تو سکوت و سیاهی درون

دوست دارم اینجور موقع ها با خودم باشم

فقط با خودم

با اون حس ناراحتی بی دلیل

با موزیکهای سنگین و تاریک

با نقاشی یا نوشتن یا هر چیز دیگه که حال میکنم باهاش اون لحظه

آخ که آناتما عجب میسازه با اینجور لحظه هام

...

یه حرف دیگه:

انگار دارم به خودم میگم بیخیال

انگار کلا دیگه فایده نداره

انگار بهتره دیگه همیشه بیخیال باشم

 

یه چیزی درباره صید شدن یا صیاد بودن خوندم چند روز پیش

به خودم که فکر میکنم انگار من همیشه یه جورایی صیاد بودم

 

تازه دیگه بسه

چی میخوام مگه

بی خیال

 

نمیخوام

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 0:25 توسط زیبا |

یه مطلب جالب توی ایمیل گرفتم. اینجا میزارمش که شما هم حالشو ببرین

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم


وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

نوشته ای از :اِرما بومبیک

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 22:49 توسط زیبا |

 

یه کامنت باعث شد که برم سراغ اولین چیری که تو این وبلاگ نوشتم... "سلام"

و باز ببینم که چقددددددددددددددددددررر تغییر کردم

بیشتر از دو سال میگذره که اینجا حرفها و نظرهام رو مینویسم

منی که هر لحظه با لحظه ی قبلم کلی فرق کردم معلومه که توی دو سال صد بار زیر و رو شدم

نمیگم همه چیزم تغییر کرده

شاید خیلی خصوصیات و ذهنیاتم همونها باشه

اما خیلیهاش هم عوض شده

مخصوصا هدفهام

و دیدم به زندگی

:)

خوشحالم که با زندگی در حال تغییر و حرکت هستم

خوشحالم که زنده ام

خوشحالم که الان ناراحتم و فکرم مشغوله :))

چون همین هم یعنی زنده ام و دارم باز هم تغییر میکنم

 

 

*در گوشی:

(یه حرف نگفتنی و نفهمیدنی الان توی دلم هست که نمیدونم چیه

هر چی هست الان تقدیمش میکنم به خودم و شما و همه هستی

)

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 17:30 توسط زیبا |

just a big big smile

        

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/27ساعت 21:16 توسط زیبا |

امروز که داشتم توی پیاده روی داغون ولیعصر قدم میزدم

یهو دیدم

واییییییییی

خدایا زندگی چقدررررررررر قشنگه

داشتم آواز میخوندم زیر لب

یهو دلم خواست داد بزنم و آوازم رو فریاد بزنم و همون وسط بچرخم و بچرخم و بدوم و برقصمممم

بهههههههه

چه حسیه

عشق و آزادی

حس اینکه همه چیز سر جای خودشه

همه چیز عالیه

بههههههههه

عاشقتم زندگی

عاشقتم عشق

عاشقتم آزادی

عاشقتم سرمستی

:))

آرزو میکنم همیشه همه تون این لحظه های سرشار رو حس کنید

:)

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 20:44 توسط زیبا |

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 16:59 توسط زیبا |

کاش همیشه ساکت باشیم

همیشه هیسسس

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 21:8 توسط زیبا |

 

سلام دفتر یادداشت خوبم- اتاق سفیدم :)

چند تا گرایش متفاوت اومده تو زندگیم

یعنی بوده اما قوی شده دوباره

باید نقاشی بکشم تا درونم رو ببینم

یه سری تصمیم

یه سری کار

یه راههای تازه توی جنبه های مختلف زندگیم

من در آستانه ی ورود به یه مرحله جدیدم

اما شاید بعضی کارهای مرحله قبل هنوز تموم نشده...

نگرانم بخاطر قولی که دادم و با دقت عملیش نمی کنم

یه ریزه نگرانم واسه کشیده شدن بین مایا و نیروانا

نگرانیم بیخودیه چون مسلمه که کنترل شیرین کار خودش رو میکنه و اونی که باید بشه میشه

به که چقدر این موزیک لذت بخشه: Empyrium- where at night the wood grouse plays

:)

 ههههههههههههههههه

یه نفس عمیییییییق شبیه آه

واسه خالی شدنه یا واسه پر شدن؟

هر دو  :)

خالی شدن از گذشته و پر شدن از اکنون

:دی

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 19:31 توسط زیبا |

:))

اینکه خودت تو تله ای بیفتی که به دیگران هشدار می دادی توش نیفتن...

این دیگه خیلی مسخره و دردناکه!

:((

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 2:35 توسط زیبا |

من لعنتی چرا اینقدر جدی میگیرم

من لعنتی

لعنتی

بازم غرق شدم تو احساسات

بیرون اومدن و خشک شدن اینجوری خیلی سخته

 

لعنتیییییییییییییییییییییی

هیسسسسسسسسس

حماقت هم اندازه داره

 

هیسسسسسسسسس

 

:((

سلول خاکستریا که اکثرا نمیفهمن

بزار سلول قرمزا بفهمن

بزار همه سلولها بی خیال بشن

 

دیگه بسه

لابد شوخی بوده و تو دوباره جدی گرفتی

لابد بچه شدی و جدی گرفتی

لابد حماقت کردی... در اوج آگاهی کاملا عمدی دست به حماقت زدی

 

دوباره غرق شدم و نمیفهمم چی دارم میگم و فکر میکنم

موجهای احساسات از اینور به اونور میکوبن منو

به صخره ها میخورم و تیکه چوبهای کهنه بازم بیشتر میشکنه

 

شکستن بسمه

من که طاقت شکستن ندارم غلط میکنم شروع میکنم

من دیگه شروع نمی کنم

هیچ وقت

دیگه بسههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

دیگه هیچ وقت شروع نمی کنم

هر بار خواستم

باید همون لحظه خودمو محکم بکوبم به یه دیوار تا یادم بیاد شکستن چیه

هر وقت شکستن یادم بیاد دیگه غلط میکنم شروع کنم

دیگه نمیخوام

لعنتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

لعنتییییییییییی

ب غ ض

 

هیسسسسسسسسسسسسس

غرق یعنی این

هیسسسسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 2:29 توسط زیبا |

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 1:26 توسط زیبا |

هیس!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:2 توسط زیبا |

آره یا نه

آره یا نه

آره یا نه

؟

!

بچه شدم

نیفتم تو جوب!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 2:46 توسط زیبا |

آتیش و پنبه

!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 1:29 توسط زیبا |

دل

عین یه پارچه ی چروکیده ی نمدار که پر از گرد و غبار شده

باهاش فکر و احساسمو تمیز میکنم

آدمای اطرافمو

زندگی رو

معلومه که کثیف میشه

بازم احتیاج به شستشو داره

عشق پاک کننده ی خوبیه

هم تمیز میکنه- هم لکه ها رو میبره- هم ضدعفونی میکنه

ولی خوب باید جنس عشقش خوب باشه

وگرنه فایده نداره- فقط بو میگیره اما لکه هاش پاک نمیشه

ذره ذره می شورمش- هر روز یه تیکه شو

هر روز هم ممکنه یه کم کثیف بشه

یه کار دائمیه

با این حال من برنده ام

چون عشق تو دستای منه- راهشو میدونم

چون تو اقیانوس عشق منی

تو بهم یاد دادی که چطور پاک بشم

مرسی

:)

نگران نباش دل کوچولوی کثیف چروکیده

صد بار هم که کثیف بشی... بازم میشورمت!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 1:15 توسط زیبا |

noor

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد

ناله فریادرس عاشق مسکین آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابرویی است

ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

 ***

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق روی گل با ما چه ها کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد

آهنگ البا (سحر) از آلبوم آلبا گروه نور (کریستف رضاعی)

یکی از بهترین آهنگهایی که توی عمرم شنیدم

تلفیق آواز ایرانی و موسیقی آوازی کاتولیکی قرون وسطا

هوای جذابی داره... فضایی که دل رو پرواز میده و اشک رو جاری میکنه درحالیکه لبخند وصل قلبی روی صورتت نشسته

تجربه اش کنید :)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 19:50 توسط زیبا |

من

نه اون دختر کوچولوی ساده ام که شدیدا هیجانزده شده و بی تابه

نه اون زن میانسال با تجربه که میخواد راهنمایی کنه و نگرانه از تصمیم ها

نه اون آدم تشنه که ممکنه با بی فکری خودشو بندازه تو دریا

نه اون آدم حسابگر که دائم دلیل و مدرک میخواد و منفی میبینه

نه اون که احساس گناه میکنه بخاطر چیزهایی که هنوز مشخص نیست

نه اون پیشگویی که ادعا میکنه آینده ی هر تصمیم رو میدونه

نه اون راهبی که میخواد به زور به چیزایی که فکر میکنه مهم تر هستن بپردازه

نه اون یکی که ترجیح میده گذشته ها برگردن و میخواد الانش رو فدای احتمال بازگشت گذشته کنه!

نه اون دیوونه که دلش میخواد به هیچی فکر نکنه و فقط با حس های آنی خودش لحظه ها رو بگذرونه و لذت ببره و دیوونگی رو به اوج برسونه

 

همه ی اینها (و حتی اونایی که الان یادم نمیاد) بخشهایی از من هستن. هر کدوم فقط یه بخش کوچیک هستن. توی هر لحظه شاید یکی از این آدمها درونم پر رنگ تر باشن. اما این دلیل نمیشه که دیگران (یا حتی خودم)- خودمو با این شخصیتها اشتباه بگیرن.

من اینها نیستم و اینها من نیستن

من ورای اینها هستم

من با اون بی رنگ و بی شکل که راهنماییم میکنه یکی هستم. پس بهتره به جای اینکه خودمو تو شلوغی اینها گم کنم فقط ببینمشون و به یاد داشته باشم که اون بی رنگ برتر اوضاع رو در کنترل شیرین خودش داره.

شیرین باش زیبا

زیبا باش زیبا

:)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 19:40 توسط زیبا |