تبليغاتX
هیس!
بعضی وقتها دور خودم دیوار میکشم!

 

وقتی با جمعی راحت نیستم

وقتی نا امیدم از رسیدن به دلخواهم

وقتی نمیتونم به هر دلیلی ارتباط برقرار کنم یا راحت باشم یا لذت ببرم

 

این دیوارهای خودساخته اطرافم نمیزاره کسی بهم نزدیک بشه و نمیزاره خودم هم به کسی نزدیک بشم... فقط یه محدوده تعیین میکنه و کسی از اون نزدیکتر نمیتونه بشه و معمولا وقتی دیوار دارم این محدوده خیلی خیلی کوچیک هست... شاید در حد "هوا چقدر سرد شده" یا "غذاش خوشمزه بود"

 

راحتم با دیوارهایی که میسازم

فقط مشکل اینه که دیوارها غیر از اینکه بدیها و زشتیها رو دور نگه میداره خوبیها و زیبایی ها رو هم دریغ میکنه ازم...

--------------

یه حرفی مونده تو گلوم

نمیدونم چرا بی حس و یخی شدم

انگار یه جورایی آدمها رو دارم مثل ابزار میبینم

این خیلی پستیه- اما دلم میخواد یه چیزایی رو تجربه کنم- چیزایی که تو سرمه خیلی خطرناک به نظر میرسه- خیلی- (رجوع شود به مسئله مهم پایینی)

--------------

یه مسئله مهم:

یه زندانی درونم فرار کرده و میخواد همه چیزو به هم بریزه! دقیقا انگار یه کسی درونم از بند آزاد شده و میخواد هر کار دوست داره بکنه!

میخواد دیوونگی کنه و تن به آب اقیانوس بده و بپره- میخواد خرابکاری کنه- انگار مخش تاب برداشته!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/11/19ساعت 0:21 توسط زیبا |

با گیاهخواری به فکر سلامتی خودتان و زمین باشید
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/11/13ساعت 0:48 توسط زیبا |

....

فقط میتونم بگم...

... خوش به حال اونهایی که عاشقن!

گوارای وجودتون-

قدر عاشق شدن رو بدونید قبل از اینکه مثل من از سنگ بشید!!!

+ نوشته شده در جمعه 1388/11/09ساعت 23:55 توسط زیبا |

 

در یک مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

 صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني ، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند... اسم اين دست خداست ، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد  

 صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني . اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود ( و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي .

 صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنيم . بدان که تصحيح يک کار خطا ، کار بدي نيست ، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري ، مهم است .

 صفت چهارم : چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست ، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است . پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد . پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني ، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني ، هشيار باشي وبداني چه مي کني .

برگرفته از یک داستان

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/08ساعت 1:15 توسط زیبا |

بعد از حدود دو هفته امشبو واسه خودمم که بپلکم تو نت- موزیک گوش بدم و الافی کنم

خیلی خوبه اینجوری

 

خب امشب بنفش قدیمی هستم... یعنی حسم مثل حسیه که قبلا به رنگ بنفش داشتم: خشم- غم- حسرت- افسوس و... خیلی حسهای بد دیگه که به حسرت مربوط میشه

آخه چند روزه یاد گذشته ها افتادم... یاد تو

حالا هم برای اینکه حس بنفش قدیمیم کامل بشه یکی از سی دی هات رو که پیشم مونده از خیلی وقت پیش میزارم و میخوام آهنگایی رو که با هم تو ماشین گوش میدادیم رو بشنوم

انقدرررر که غرق این حس بنفش و خفه کننده بشم و خفه بشم :))  :(   !   :|

 

هی کله پوک دلم برات تنگ شده خپل :) یادت بخیر

 

وااااای عجب آهنگی... yesterday when i was young

:(

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/11/07ساعت 0:44 توسط زیبا |

حالم خیلی بد بود

داشتم به یه نفر که عین یه درخت قدیمی بزرگ باشه فکر میکردم-

دلم میخواست یه نفر بود که کاملا مثل یه درخت قدیمی بزرگ بود و فقط با سکوتش کنارم آرومم میکرد

(یعنی چنین کسی وجود داره اینجا؟!)

 

اینکه چقدر خوبه بتونم زیر یه درخت قدیمی بزرگ بشینم. کنارش آرامش بگیرم و باهاش زندگی کنم همه لحظه هامو...

(عاشق درختای قدیمی بزرگ هستم و بودم همیشه...)

فکر بغل کردن یه درخت قدیمی بزرگ و نشستن زیر سایه اش وقتی آفتاب داغه یا وقتی بارون میاد...

خیره شدن به همه زندگی هایی که در کنارش- زیر پوستش- بین ریشه ها و شاخه هاش جریان داره... اون همه حیوون و حشره...

یه درخت بزرگ قدیمی مثل یه خونه ی با آرامش و همیشگیه. مثل یه اطمینان و عشق خیلی بزرگ. از یه مادر یا پدر مهربونتر. مثل یه پناهه

مثل خدائه

...........

عجیبه که تو همین فکرا و همین سرچ ها یهو بر میخورم به یه عکس- یه نفر توی روسیه- با دیدنش شدیدا جذب میشم... همین زمان یکی از بهترین آهنگهای میوز شروع میشه و من با صدای میوز و با چهره ی اون آدم غرق اشک میشم... چشمای پر از عشقش و پیشونی بلندش... سریع سایت رو نگاه میکنم و میبینم نوشته برای سفارش نقاشی های من بهم ایمیل بدید... به آدرس ایمیل اش یه نامه میفرستم با این مضمون که من نمیدونم چرا اما خیلی خیلی برام آشنا هستی و برات یه عالمه آرزوی خوب دارم... فقط همین... الان حدود نیم ساعت گذشته اما هی دارم عکسش رو با اشتیاق تماشا میکنم... یعنی شبیه کسی هست که دوسش دارم یا داشتم یه زمانی که خودم نمیدونم؟ شاید مربوط به زندگی های قبله این آشنایی! شاید فقط دیوونه شدم- همین! :))

از دیدنش لذت میبرم و خیلی حس آشنا نسبت بهش دارم- خیلی (راستی اسمش سرگئیه :دی)

خیلی خوبم الان :)

.............

حس دوست داشتن آدمها بدون اینکه بشناسی شون یه جور آزادی مسخره اما جذاب به آدم میده!

..............

جالبه که از خودت و دور و بریهات عصبانی و متنفر باشی اما یه غریبه رو دوست داشته باشی!

 

 

هیییییییییییییییییییییییییی

حس های زود گذر فقط واسه همین لحظه خوبن و بعدش که میگذره این لحظه حس ها هم باید تموم بشن و زنجیر نشن به پاهامون و تفسیر و قانون نشن- چه حس جذابیت باشه چه حس خشم و نفرت-

منظورم به همه چیز هست و به چیزهایی که مینویسم اینجا

پس جای هیچ تفسیر و بازخوانی و نتیجه گیری و عواقب بعدی ای نیست

 

اینجا "هیس" ئه

پس هیس!

:)

 

(دلم یه نفر میخواد که ساکت کنارم باشه - فقط باشه- بدون فکر- بدون زمینه قبلی- فقط آرامش و اطمینان باشه و سکوت)

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/10/21ساعت 20:18 توسط زیبا |

خاکی تر از همیشه

زمینی تر و انسانی تر از همیشه

غیر آسمونی تر از لحظه های دیگه

 

امکان خطا زیاده

اشکالی نداره

فرصت خطا کردن رو باید به خودمون و دیگران بدیم

 

خاطرات عتیقه - کاملا بی معنی و گنگ و دور- از ۵ سالگی- خاطرات به درد نخور و بدون حس

 

خون چرا تو رگهام سفت شده و نمیخواد حرکت کنه؟

میل به زندگی؟!!

 

یعنی چی شدم؟

یهو مثل یه خازن تمام انرژی خودم رو دادم به یکی و تخلیه شدم؟؟!!

دیشب این موقع داشتم یه آدم تخلیه شده رو از انرژی تغذیه میکردم... اما امشب خودم خالی خالی خالی از انرژی حیات و انگیزه هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

هیسسسسسس

 

میخوام دور بشم

 

همه چیز غریبه اس

 

همه چیز گنگ و گیج و در هم و دیوانه کننده س

کاش یه رنگ آشنا بیاد- یه صدای آشنا- یه دست آشنا- یه چشم آشنا- یه لبخند آشنا- یه سینه ی مهربون آشنا- یه گرمای آشنا میخوام- یه اطمینان آشنا

 

باز دور شدم و گم شدم

منو پیدا کن و به خونه برسون- از سرگردونی خسته ام. از گم شدن. از دور بودن. از پرسه زدن و ول گشتن خسته ام. میخوام تو خونه باشم. همون جای امنی که توش هیچ سوال و دغدغه ای نیس. جایی که انقد آرامش باشه که نیازی به هیچی نباشه حتی به خود! کاش الان تو خونه بودممممممم یعنی کی میتونم تو بغل تو باشم مثل یه دونه تو خاک ناپدید بشم. تو دستای بزرگ تو آروم بگیرم مثل یه پرنده که آروم تو لونش خوابه. کی میشه اون قطره ای باشم که درون تو گم میشم واسه همیشه

آخ

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/20ساعت 1:41 توسط زیبا |

palto poost

خریدن و پوشیدن پالتو پوست طبیعی یعنی شرکت کردن در کشتاری بیرحمانه!

و بد نیست بدونید که دو تا از روشهایی كه برای كشتن موجودات بیگناه و شكنجه شده در مزارع پوست و خز، استفاده میشه... كشتن با برق (از راه دهان و مقعد)! و شکستن گردن هست!
میتونید عکسهاشو ببینید

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت 18:9 توسط زیبا |

 

بعضی وقتها چشمات مثل ستاره میدرخشن

خیلی جذابه اون لحظه ها

نور مهربونی برق میزنه تو چشمات

مرسی از این زیبایی روحت

 

"به جوجه کاکائوی دلم"

+ یه شهیار بخار ۶۰۰۳۲

:دی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت 0:50 توسط زیبا |

چه لذت محشری داشت امشب وقتیکه قطره های بارون اونقدر لطیف می بارید روی صورتم

دلم نمیخواست روبرو رو نگاه کنم

دوست داشتم فقط سرم به بالا به سمت آسمون باشه

تا قطره های بیشتری صورتم رو لمس کنن

انگار بارون داشت منو میبوسید

هر قطره برام یه دریا عشق و نور و سرور بود

هر ضربه ی خنک ریز مثل شکوه افتادن یه شهاب بود

خیلی عالی بود

مرسی خدا جون

مرسی بارون جون

مرسی خودم

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/10/11ساعت 0:17 توسط زیبا |

 

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "   

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .  رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "

+ نوشته شده در جمعه 1388/10/04ساعت 2:15 توسط زیبا |

تفاوتها و فاصله ها و سوء برداشتها و درک نکردنها و ...

هر کدوم از ما آدمها توی یه دنیای جدا زندگی میکنیم

گاهی یه بخشهایی از دنیاهامون با هم مشترک هست

همونجاهایی که میتونیم همو درک کنیم

اما اکثر بخشها اونهایی هست که متفاوت و غیر مشترک هست

دنیایی که من توش زندگی میکنم ساخته شده از درک من

و دنیای تو از درک تو

و درکهای متفاوت دنیاهای متفاوت رو میسازه

و تفاوت در دنیاها گاهی جذابه اما اکثرا دردسرسازه

بهتره هر کدوممون سر جای خودمون بمونیم

زندگی اینجوری آرامش بیشتری داره

تفاوتها در کنار هم قابل تحمله اما در تقابل با هم نه

شاید بهتره برم تو کوها که از همه دور باشم

تا اون حد نمیشه اما یه جاهایی رو میشه دور موند و آرامش داشت

اوکی

پس ناتینگ یعنی همین تقریبا

 هییییسسس

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت 0:46 توسط زیبا |

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اقیانوس عشقم رو حفظ کنننننننن

اقیانوس عشقم

با ما بموووووووون

محروممون نکن

اقیانوس عشققققممممم

کمکم کن همیشه لایقت باشم

اقیانوس عشقمممممممم

اقیانوس عشقققققق

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 23:46 توسط زیبا |

گه نور و گه نار آمدم


گه گل گهي خوار آمدم


گه مست و هوشيار آمدم


...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 23:15 توسط زیبا |

من چی ام؟

-یه همیشه متغییر!

چی میشه که انقدر سریع با خودم بیگانه میشم؟

-انقدر زود همه چیز زیر و رو میشه!

بعضی وقتها میفهمم که تغییرات چطور دارن ایجاد میشن به مرور و بعد یهو اعمال میشن

اما یه وقتهایی هم از خودم تعجب میکنم!

و بعضی چیزها... انقدر تغییر نمیکنن برام که داغونم میکنن

 

تغییر بد نیست- حتی اگه سخته اما بدم نمیاد ازش

 

الان تنها چیزی که دلمو ابری کرده این حس تنهاییه که دوباره اومده

حس اینکه دیگه فایده نداره

دیگه نمیتونم

دیگه نمیشه

مثل کسی که ۶ سال روی صندلی نشسته و حالا دیگه یادش رفته چطور باید راه بره

ماهیچه هاش ضعیف شده و نمیتونه

لازمه یه آدم قوی و صبور و خاص باشه کنارش تا کمکش کنه که بتونه دوباره راه بره

 

وقتی هیچ امیدی نداری چی؟

 

بغض

مه

چشم انداز نا واضح

هوای سرد و نفسهای تنها

دستهای یخ زده ی کز کرده کنج جیب

و یه دنیااااای بزرگ پر از آدمها و فضاها... اما خالی

یه دنیااااای خالی بزرگ... اما پر از آدمها و فضاها

 

باید قدم برداشت-

قدمهای یخ زده به یه سمت نا معلوم!!!

 -----------------

هی زیبا... یادت باشه دیگه منتظر نباشی!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 0:55 توسط زیبا |

سلااااااااااااااام اتاق خوبم

دلم برات تنگ شده بودهاااااااااا

:) :دی

خوب

این چند روزه یعنی کمتر از یک هفته است که ...

بی خیال فکرا شدم و یه بازی قشنگ جدید کاکائویی مهربونانه خوشمزه رو شروع کردم

:دی

میگم بازی چون بازی شیرینه و چون فکر رو بی خیال میشی و فقط هستی

چون بچه میشی :)

 

فکرا برید پی کارتون- بهتون اجازه نمیدم لحظه هام رو خراب کنین

:)

 

این دو حالت داره

یا بعد از یه مدت میبینم که خودمو گول زدم و خرابکاری کردم

یا بعد از یه مدت بیشتر میبینم که بازی قشنگم شده همه ی زندگیم

 

الان نمیخوام به هیچی فکر کنم

 

جوجه کاکائوی مهربووووووووووون... شهیااااااااار

+ نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت 22:46 توسط زیبا |

 

گاهی قهرم

با خودم و همه

با نزدیک هام

دورها هم اصلا مهم نیستن اینجور موقع ها

گاهی قهر میشم

انگار یه سیم ارتباطی بین من و دنیا هست که قطع میشه

میفتم تو سکوت و سیاهی درون

دوست دارم اینجور موقع ها با خودم باشم

فقط با خودم

با اون حس ناراحتی بی دلیل

با موزیکهای سنگین و تاریک

با نقاشی یا نوشتن یا هر چیز دیگه که حال میکنم باهاش اون لحظه

آخ که آناتما عجب میسازه با اینجور لحظه هام

...

یه حرف دیگه:

انگار دارم به خودم میگم بیخیال

انگار کلا دیگه فایده نداره

انگار بهتره دیگه همیشه بیخیال باشم

 

یه چیزی درباره صید شدن یا صیاد بودن خوندم چند روز پیش

به خودم که فکر میکنم انگار من همیشه یه جورایی صیاد بودم

 

تازه دیگه بسه

چی میخوام مگه

بی خیال

 

نمیخوام

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 0:25 توسط زیبا |